گودزیلا

حالت چطور است؟ در صحت و سلامت به سر میبرید یا فکرتان درگیر است، از تهدیدهای "دشمن" نترسیده اید که! از اینکه وجب به وجب این خاک دارد کم میشود و هر روز یکی ادعای مالکیت دارد؟  خیالی نیست "ارباب" فدای سرت، بگذار ببرند و بدرند ما به این حق خوری ها عادت داریم، به جان شما ککم هم نمیگزد اگر همین فردا نقشه جغرافی خاک خورده یمان نصف شود،گربه ترسویمان موش شود، نه خیالی نیست. هیچ جای این دل غمگین و خسته دردش نمیگیرد. از درد هیچ کس نمیگویم به من چه فلان جا چه بر سر ناموس فلانی آمد، یا حتی آن سه هزار میلیارد تاریخی، به من چه آقا؟؟ روزها برای من سیاه است و سخت چه آن سه هزار میلیارد در جیب آقای "الف – ب" باشد چه آقای "پ – ت"! چه در گاو صندوق بانک! چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که سهم من هیچ است از این خودکفایی و شکوفایی... سهم من یک مادر داغدار است یک پدر خمیده قامت... سهم من از این نقشه حتی به اندازه قبری نیست که جسد برادرم را در آن بگذاریم و روی سنگش بنویسم مزار حسینم... میخواهم این خاک با همه تاریخ کهنش نیست و نابود شود وقتی برای برادرم به اندازه یک قبر هم جا ندارد... دلم میخواهد این خاک هزار پاره شود این خاک سرخ از خون برادر و خواهرانم...

نه آقا جان تو بمیری نه ابوموسی و نه هیچ جای دیگری برایم ارزش ندارد. تازه شاید آرزو کنم کاش حداقل آنجا نصیب اعراب شود شاید کمی وضعیتشان بهتر شود، تا به حال دبی رفته ای؟

 

 


نویسنده : گودزیلا - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


کم کمک به روزهای ملکوتی بهمن ماه نزدیک میشویم، به آن روزهای سرد بهمن 57، تجمع مردمی که از حکومت خاندان پهلوی خسته شده اند و به امید روزهای روشن و با یک فریب شیرین به خیابان ریخته اند... و کسانی که دور اندیش تر بودند و بر علیه آن مردم شعار میدادند: " تیشه نزن به ریشه، خم/ینی شاه نمیشه"  کسانی که شاه پر/ست و دست نشانده استثمار نامیده میشدند. اما اکثریت فریب خورده بودند، فریب ن/فت مجانی، آب و برق م/جانی! بالاخره آن اتفاقی که میبایست بیفتاد افتاد و شاه از ایران رفت با همان دستوری که نصبش کرده بودند عزلش کردند... 

ویدئوهای آن پیر حمار/ان را میبینم، هذیان ها و توهم های ناشی از لذت تمام نشدنی سلطنت... یاوه گویی های مدام... حرف های بی معنی و مغهموم، عاری از وزن و ساختار... گویی شعر میگوید... آن هم کرسی شعر!! جمعیت بیمار گردش جمع شده اند، زن و مرد، پیر و جوان... من برای ا*ین مل*ت دولت تع/یین میکنم! و تعیین کرده بودند از قبل! و این توهم آنچنان گسترش یافت که میخواست همچون همتای آلمانیش هیتلر!! بر همه جهان حکومت کند و این بود که سخن از صادرات ان.قلاب میگفت! و ما در جایی بودیم که همه همسایه هایمان حکوم/ت دیکت/اتوری داشتند و این نادان سنگ میانداخت به خانه شیشه ایشان! و ما حصل هذیان هایش 8 سال دفاع مثلا مقدس بود! و جوانان جاهل و جو زده این مرز و بوم بودند که همچون گوسپندی به دست سلاخ سپرده میشدند!! و امروز هم همه جا پر است از خانواده های معظم آنها! و فرزندانی که یتیم شدند و یتیم ماندند و مادران و پدرانی که داغ فرزندانشان هنوز هم بر دلشان است و این زخم را با چند حلب روغن و چند کیسه برنج و ماهیانه ای مرهم میگذارند. 

اعدا.م های بی حساب و کتاب آن روزها... کابوس کمیته و مردمی که رخ یار در ماه دیده بودند!!! گوسپندان... گوسپندان... موسیقی حرام! مارا از اشتر عرب هم کج ذوق تر میدانستند!! اما ما، همین ما بچه های جنگ و کوچه پس کوچه های خاکی، ما بچه های کلاس قرآن و احکام! بچه های زمستان های سرد و پر برف و بدون تعطیلی، بچه های مدرسه های دو شیفتی، بچه های شلوار پارچه ای و مانتوی سیاه و بلند که به نوبت سر صف قرآن میخواندیم... بیسم"ی" الله "یو" رحمان "یو" رحیم!!  "اذا الشمس کورت، و اذا النجوم انکدرت... صدق الله العلی و العظیم! وبعد هم دعای فرج، در هم و بر هم و بعد هم دعا برای سلامتی خام.نه ای ره.بر! "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خامنه ای رهبر به لطف خود نگه دار" و بعد هم شعار های رایج! مرگ بر امریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر شاه!! و شاه مرده بود!! سالها قبل!! و من همیشه فکر میکردم چگونه ممکن است یک کشور بمیرد!! و این هرگز در ذهن کوچک و کودکانه ام نمیگنجید!! کما اینکه عضو گروه سرود مدرسه بودم و برای این ایام غوغا به پا میکردم و جایزه هم میگرفتم!! میخواندیم "از صلابت ملت و ارتش و سپاه ما، جاودانه شد از فروغ ظفر پگاه ما!" اره ماها! همین ماها! که یواشکی ترانه های هایده و مهستی و حمیرا ار حفظ میکردیم و گفته بودند که به کسی نگوییم ویدئو داریم!! یعله! همین ماها یک روز، یک شب به گ.ا دادیم خواب سنگینشان را! و حالا هراسان و پریشان مارا محدودتر میکنند و برایمان اینترنت م.لی در نظر گرفته اند و فیل.تر میکنند و سرعت را به فناک میدهند! اما دیگر فایده ای ندارد ما بیدار شدیم و دیگر هم خوابمان نمی آید هر چند انگشت شمار و اندکیم! ما بازماندگان آن تاریخ سیاه هستیم، میسوزیم... میترسیم... مینالیم و به خودمان دلداری میدهیم که صبح ن/زدیک است! 

صبح میخواهد نزدیک باشد یا دور! هر چه هست ما بیداریم در این تاریکی! ما دیگر آن بچه های ساده ای نیستیم که نهایت روشنفکریمان توهمات فانتزی شریع.تی باشد! بنشینیم کویر بخوانیم و خوشحال باشیم که در نقطه مقابل مطهری قرار گرفته ایم! نه آغ.ا! ما دیگر از اینها هم گذشته ایم، دیگر قصه های رنگی شریعتی برای ما لالایی خواب نمیشود! همه ما بیداریم و روبروی خدا نشسته ایم و برایش لطیفه تعریف میکنیم و باهم چای میخوریم و نارنگی پوست میکنیم!!! ما به کل تاریخی که تو به آن افتخار میکنی گفته ایم زکی! نه آن چهاده معصومت ما را خواب میکند و نه عظمت و شکوه ایران باستان و عشق کوروش!!  ببین چه کرده نسل سوخته و خاکستر شده یمان...

 


نویسنده : گودزیلا - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


اندر روایات ناگفته و نانوشته در کلیله و دمنه آورده اند: روزی کفتاری پیر بر جنگلی سوخته و بی نام و نشان سلطنت مینمودی و خوراکش خون و گوشت دیگر حیوانات بودی، در آن جنگل بر خلاف عرف دیگر جنگل های گوسپند بسیار بودی و همه مطیع و فرمانبر، و همه سبب آن توحش و زورگویی و خونخواری کفتار همان گوسپندان بودندی، سر در آخور میکردند و به کم قناعت مینمودی و صم و بکم بنشستندی که تا چه بشود و از جانب کفتار چه فرمان آید و هم حمارانی بودندی که جمله جانفدا و جان برکف بر درگه کفتار. در آن بیشه به حیلت زنجیر در پای شیران و پلنگان بودی و همه دار السلطنه در دست کفتار و روبهان و حماران بودی، و دیگر جانداران از این اوضاع به ستوه آمدندی که اینگونه زیستن نشاید و باید رهی گشود و کاری کرد، لیکن تا گوسپندان نادان و حماران "مخ لس" بودندی کسی را یارای سخن گفتن نبودی. سالها بود که جنگل بدین سان روز به شب میرساند و شب به روز، اگر کسی سخنی بر علیه کفتار میراند دهان گشودن همان و کفن شدن همان! حکایت و داستان نقطه عطف ندارد! و به قول امروزی ها عاری از هیجان است! همه تاریخ جنگل را میشود در چهار خط نوشت و آن چهار خط هم کشتارهایی ست که کفتار فرمانش را داده بود و خوکان و حماران اطاعت امر نموده بودند! با گذشت این همه سال گوسپندان کماکان گوسپندند و اندکی که ترقی کرده باشند حمار شده اند! و دیگر همه آن ها را با نام حماران کفتار میشناسندی! نه تعقل میکنندی و نه تدبیر دارندی. 

تا بدین زمان کسی پایان داستان را نداسته و گویند اوراق آخر این کتاب در آتش جهل گوسپندان سوخته ستی!!


نویسنده : گودزیلا - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


شاید کمی دیر است برای سخن گفتن از ما/جده و دیگران! اما در تاریخ روزگار ما بی شک ثبت خواهد شد که دخترکی تصاویر برهنه خود را در وبلاگش گذاشت، تصاویر خودش و دوست پسرش را! برهنه... و سیل احسنت و تبارک الله خیلی ها! و نام گذاری این بدعت زشت با عنوان اعتراض... البته میتوان دخترک طغیان گر 20 ساله را درک کرد! اما نمیتوانم این عقیده را در مورد هرزه 50 و اندی ساله هم وطنم داشته باشم! نه تنها نمیتوانم تحسینش کنم بلکه شرمگین میشوم از اینکه در بیوگرافیش میخوانم بانوی نویسنده و روشنفکر!!! وای به روزگارمان که چنین هرزه هایی نماد روشنگری و روشنفکری اند...

افسوس و صد افسوس برای انسانیتی که این بی فرهنگی ها را میپذیرد و مخالفان این حرکت را ولایتمدار و خشکه مذهب مینامد! نه تنها در هیچ یک از مذاهب و دین های ساختگی و مثلا مقدس برهنگی تحسین نشده حتی در بین کسانی که هیچ گونه عقاید مذهبی ای ندارند نیز کسی موافق بره.نه شدن نیست. مگر بیماران جنسی ای که در جامعه ما هم به وفور پیدا میشوند! 

شاید بشود این حرکت بسیار زشت زیبا نا/وک را در حیطه ازادی شخصی بررسی کرد، اما نه! او حریم شخصیش را به حریمی اجتماعی نسبت داد! نه... نمیتوان گفت آزادی شخصی است... او آبروی انسان های شریف و آزادی خواه را به بازی گرفت... 


نویسنده : گودزیلا - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


"کیم جونگ ایل" درگذشت! این یعنی همه در میگذرند و این نیز بگذرد و "کیم جونگ اون" به جایش نشست! و این هم یعنی:

یکی میرود دیگری می آید به جای جــــــهان را نماند بی کدخدای

 سخن بسیار است و زمان نیز هست اما همین قدر برای مرگ یک گرگ کافیست... گرگ زاده ها فراوانند! 


نویسنده : گودزیلا - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


با سلام و صلوات محضر یاوران همیشه مومن

عرضم حضور انورتان مدتی ست بیننده چیزها و مبحث هایی هستیم که مدام Erorr میدهیم! میپرسید چه چیزی!؟ عرض میکنیم خدمتتان.

تا آنجا که دانش محدود ما قد میدهد عشق های یک طرفه و آتشین در سنین نوجوانی روی میدهد و بعد آن بشر جماعت عقلش رو به کمال مینهد و با چشمان باز عاشق میشود! لاکن! در نهایت تاسف میبینم مرد گنده سیبل چخماخی 40 ساله روز و شب در فکر جنیفر لوپز است! این بسیار نابهنجار است اما خب شاید بتوان کمی درکش کرد! اما مصیبت از آنجا آغاز میگررد و بلا نیز از همانجا نازل میگردد که این مرد قصه ما شب و روز به فکر مثلا دیوید بکام باشد و عکسش را به در و دیوار خانه اش بزند و حرف هایش را قرآن نازل بداند و حاج آقا بکام را جانشین بر حق خدا بر روی زمین بداند! معلوم نیست نعوذبالله ه/مجن/سباز است! رشد نایافته است! چه هست!!

این گونه مردمانی بر میدارند جانشان را فدایش میکنند! قربان صدقه اش میروند و فکر میکنند که هر کس جز این بپندارد و بزید!! در چرخه ای باطل به دام افتاده و احمقی بیش نیست! و مدام در پی پند و اندرز دیگرانند که یا ایها الناس از خواب هزار ساله بیدار شوید و به مسلک مسخره و بیمار گونه ما روی آورید! و این بیماران روانی همه را بیمار و نابهنجار میدانند و درصدد اند که سر فرصت همه را به راه کج خودشان هدایت کنند! 

حالا بیایید بپرسید جناب آقای ایکس یا سرکار خانوم ایگرگ! هدف شما از این عشق گداخته شده چه میباشد!؟ خودشان هم میمانند چه بگویند و به هذیان روی می آورند  در عالم بیماری خودشان فکر میکنند خیلی دلایلشان محکم است و اگر طرف را قانع نکنند میگویند نرود میخ آهنین به سنگ!! و در کل میتوان گفت غیر قابل درمانند و وای به روزی که نابهنجاری هنجار شود!!! و این جز در یک جامعه بیمار ممکن نیست!! 

حرف همه این گونه بیماران روانی این است که حالا که شما بکام را دوست نداید حتما رونالدینیهو را دوست دارید! حالا بیا قسم و قران و قبور ائمه را واسطه کن که ما رونالدینیهو را نیز دوست نمیداریم! اگر بپذیرند میگویند پس حتما از لیونل مسی دستور میگیری که بکام را دوست نداشته باشی و پول هم میگیری که بقیه را به طرف مسی بکشی!! و آن وقت است که ابتدا Eroor میدهد و سپس Hang مینمایید که ای بابا! این کلا تعطیل است! اصلا در ذهن این بشر نمیگنجد که مثلا کسی وجود داشته باشد که هیچ بازیکن فوتبالی را دوست نداشته باشد و یا بدتر از آن هیچ کسی وجود ندارد که به فوتبال علاقه نداشته باشد!! اصن یه وضی!!

نتیجه گیری:

در نظر همچین بیمارانی افراد به دو دسته تقسیم میشوند! کسانی که بکام را دوست دارند و کسانی که بکام را دوست ندارند!! و ابدا نمیتوانند تصورش را هم بکنند که کسی فوتبال دوست ندارد! 


نویسنده : گودزیلا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


من دانشجوم... از جمله آن خار و خس و مزدور و دست نشانده... آن که سر در آخور استکبار جهانی دارد و میلیلاردها دلار آمریکا و اسرائیل میرود توی جیبش که بیاید توی خیابان و فریاد بزند مرگ بر دیک/تا/تور! که حقش را بخواهد و عصر ها هم برود سر ساختمان ها کارگری کند که پول خوابگاه و دانشگاهش جور شود، برود ویزیتوری و هر کس و ناکسی معصومیتش را بازخواست کند که دست کثیف آن دگر یاران دبستانی به دستش دستبند بزنند و بر سرش بات/وم فروآورد همان که با من و کنار من در یک نیمکت می نشست و از روی دستم تقلب مینوشت و با من دوست بود و رفت گزارش آن دو نوار ویدئو را به دفتر مدرسه داد و من یک هفته از مدرسه اخراج شدم و به رویش نیاوردم که میدانم تویی و به مدیر مدرسه هم نگفتم برای همان بغل دستیم فیلم ها را آورده بودم... 

من با رتبه 1000 رفتم دانشگاه و او با 14000 آمد باز هم کنار دستم نشست و از بس سرگرم بسی/ج و نهاد بود که چند ترم متوالی مشروط شد ولی چه کسی میتوانست بگوید جناب آقای "وظیفه" شما اخراجی برادر!!؟ 

من همان خار و خس و لاشی و جن/ده ام، همان که اجدادم هم نوکر بیگانگان بودند، همان که هنوز هم وقتی خودکار دستش میگیرد دلش میرود تا پشت نیمکت ها... همان که هیچ گاه نفهمید داخل آن پایگاه لعنتی چه غلطی میکنند... همان که قید 20 درصد سهمیه بسی/ج را زد. همان که در بازدا/شتگاه صورتش از خشم و سیلی سرخ شد... همان که بزرگترین هیجانش این بود چهار تا اعلامیه به بولتن دانشگاه بزند! نه این که "کلت" بگذارد زیر کمرش و باتوم دستش بگیرد و ریشش را بلند کند و چادر نکبتی را بر سرش بکوبد که گزینش شود!

من دانشجوم، آن دانشجویی که وقتی از تلویزیون اعلام میکنند آموزش پرورش استخدام دارد مطمئن است که در گزینش رد میشود و بی خیال آزمون میشود و باز هم نیازمندی ها میخرد. 

یار دبستانی من روزت مبارک


نویسنده : گودزیلا - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


پیرو پست قبلی و بعد از کمی تفکر که از هفتاد سال عبادت مفت خورها بهتر است! بدین نتیجه نائل آمدم که نباید زیاد نگران این حمله وحشیانه بدوی بود! شاید این یک وحی از جانب انگلیس به مهره هایش باشد! شاید حیله ای در کار است و سیاه بازی است! ما هم که ساده ساده هول برمان داشت که بعله مبادا ایران کنام انگلیس شود! حرف قدیمی هارو باید با آب طلا نوشت! همه قدیمی ها میگن اینها تخم انگلیسی اند! صد در صد همین طور است! یه مشت دست نشانده استکبار و استثمار! یک مشت شعبان بی مخ که این روزها غرایز جنسیشان فوران کرده و تا نیمه شب نعره میزنند و عریده میکشند. یک مشت بیمار جنسی که همه چیز را در محتوای کمر به پایینش میبینند.... همان هایی که در برخورد با یک زن یا دختر نمیتوانند به چیزی غیر از س.ک/س فکر کنند، لباس عزا به تن میپوشند و با چشمهای دریده حریصشان زنان و دختران را میپایند. 

بعله تصحیح میکنم! برادران انگلیسی عزیز باز هم ما الکی نگران شدیم! گویا اتفاقی نیفتاده همه چی آرام است!


نویسنده : گودزیلا - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo